اگر فیساغورس نبود مثلث مثلث نمیشد؟
اگر کریستف کلمب نبود امریکا امریکا نمیشد؟
پس اینقدر خودت را نگیر بی تو هم لبانم به خنده باز میشود!!!
+
بیا و دستانت را در دستانم بگذار منو تو ما میشویم
انوقت با دستانی مشت شده به همه نشان میدهیم
که حتا اگر با هم هم باشیم هم هیچ کاری نمیتوانیم بکنیم
+ نوشته شده در یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 19:5  توسط سفید برفی
|
درس دینی مااشتباه بود گناه بود
هر چه بود سیاست و ریا بود
حرفی از خدای مهربان نبود
البته معلم دینی ما بی گناه بود
*حاصل آن دینی همین ایران بود*
+
فاصله یک آینه بود
زمان حبس شده بود
و ناگهان
فاصله و لحظه یکی شدند
و دنیا ...دیگر خاکستری نبود
زمان میگذشت و فاصله کم وکم تر میشد
وباز هم پی نوشت:واقعن ببخشید دیر سر میزنم و آپ کنم خیلی خیلی( باصد تاخیلی دیگه)
درس دارم
.تو این فاصله خیلی شعر گفتم فقط دو تا شون رو گذاشتم
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 19:12  توسط سفید برفی
|
هیچ چیزبرایم ترسناکتر از این نیست که شب شده باشد و
چیزی
برای ترسیدن من وجود نداشته باشد!!!
پ.ن:جدیدن خیلی ترسوشدم خیلی زود ناراحت میشم وخیلی زود احساساتی میشم.(بزرگ
شدن چقدر سخته!)
بی ربط نوشت: ببخشید اینقدر دیر اپ کردم مشکلات زندگی دیگه چه میشه کرد؟!
+ نوشته شده در یکشنبه هفتم آذر 1389ساعت 22:41  توسط سفید برفی
|
هیچ وقت نفهمیدم چرا به سه تار با این که چهار تا تار داره میگن سه تار!!!
هیچ وقت نفهمیدم که اگه خدا همه جا هست پس چرا مردم رو به قبله نماز میخونن؟؟؟
هیچ وقت نفهمیدم چرا میگن سیزده عدد نحسه در حالی که سیزده به در به همه خوش میگذره!؟!
پ.ن:ذهن من پر از این پرسش هاست ولی من یه چیزی رو خوب میدونم این پرسش های سادهست که زندگی پیچیده ما رو میسازه
+ نوشته شده در دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 18:56  توسط سفید برفی
|
زندگی هرز میرود ارام ارام
در پس پنجره های رو به خیابان
چقدر ارام ولی پر غصه گفتم
میروم میگذارم سر به بیابان
زندگی هرز میرفت ارام ارام
خدایی به من گفت
به کجا چنین شتابان؟
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 16:4  توسط سفید برفی
|
اگر من در ایران نبودم
دست تک تک معلم هایم را چه زن و چه مرد میبوسیدم
اگر در ایران نبودم
دستهای پیرمرد سه پایه نشین سر کوچه را میگرفتم تا احساس تنهایی نکند
اگر در ایران نبودم
میگذاشتم تا موهایم لطافت بادوباران را حس کنند
اگر من در ایران نبودم
در کوچه ها صدای خنده ام را خفه نمیکردم!!!!
پ.ن:جای من هر جایی جز اینجاست
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 22:7  توسط سفید برفی
|
*انسان بود
قدرت تفکر داشت
حرف میزد
شعر میگفت
*انسان بود
اختیار داشت
گناه میکرد
صواب میکرد
گریه میکرد
*انسان بود
حافظه داشت
پیشرفت میکرد
اختراع میکرد
خدا را فراموش میکرد!!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مهر 1389ساعت 13:17  توسط سفید برفی
|
من ناراحت نمیشوم که کودکی در اتوبوس لبخندم را با لبخند پاسخ نمیدهد
من ناراحت نمیشوم اگر کسی به تولدم نیاید
من گریه نمیکنم که انسان زمین را به زباله دانی بدل کرده است
من ناراحت میشوم چون کودکان دیگر لطافت یک لبخند را لمس نمیکنند
من ناراحت میشوم چون تولد برای شادیست و انسانها دیگر به شادی ها فکر نمیکنند
من گریه میکنم چون این جا دیگر اثری از حیاط نیست.این جا فقط ماشین...دود و
خاکستریست!
+ نوشته شده در سه شنبه ششم مهر 1389ساعت 18:13  توسط سفید برفی
|
هر وقت توی جاده ایم چشمام رو به بیرون میدوزم تا شاید دختری رو ببینم که داره با اواز شب باله میرقصه...وهیچوقت ندیدم
هر وقت توی جاده ایم چشمام رو به ماه میدوزم تا شاید به من لبخند بزنه ولی خوب... هیچوقت نزد
هر وقت توی جاده ایم گوشام رو تیز میکنم تاصدای اواز ستاره هارو بشنوم ولی ... هیچوقت نشنیدم
ولی هنوزم امیدوارم
پ.ن:شما اگه اون دختر رو دیدین بهش بگین منتظرشم
اگه لبخند ماه دیدین شما با یه لبخند بهش جواب بدین
واگراواز ستاره هارو شنیدین از طرف من هم اشک شوق بریزین
+ نوشته شده در جمعه دوم مهر 1389ساعت 13:18  توسط سفید برفی
|
کسی را وحشی تر از خودم ندیدم
در پاره کردن کاغذ های کادو
+ نوشته شده در سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 13:7  توسط سفید برفی
|